خرید بک لینک
زنی درون آشپزخانهام با ملاقهای چوبیو انبوه سبزیهای پاک نکردهی روی میزبا دستهایی که زبان دستکشها را نمیفهمدو پوستههای نازک دستش راکنار پیازهای بنفش پوست میکندزنی درون آشپزخانهامکه دلتنگیها را چون معجونی جادوییهر روز توی خورشتها میریزدو زیرش را کم میکند تا آرام آرام جا بیفتدچون انگور له شده در بشکه شرابزنی درون اتاق خوابم با ربدوشامبری قرمزکنار چین های کوچک حریربا میز توالتی مملو از عطرهای رنگی جذابو لبی رنگ شده با ماتیکِ قرمزِ وحشیزنی درون اتاق خوابم که دلتنگیها راوسط بوسههای حال بههم زن فرانسوی غرق میکند و ناشیانه آه های ممتد لذت راباقطرههای کوچکِ اشک تاخت میزندچون معامله گری که تاخت زدکیکهای معصومِ تولد را با سال های اندک عمرزنی پشت میزم درون شرکتی بزرگکه لیست حقوق کارمندها را تایپ میکندو حساب میکند این صفرهای حقیرعلاج کدام درد بی درمان استزنی پشت میزم با دست های مضطربِ لرزانکه دلتنگیها را روی صفحه کیبورد میریزدتا هیچ ردی از کلمات و اعداددگمههای خسته را زخمی نکندکه زخمهای خوبِ شده ماندگاربا یک نگاه ساده شورش میکنندزنی در راهروهای روشنِ زایشگاهمبا نوزادی در بطنو ترسِ وهم آلودِ یک اتفاق عحیببا سینه هایی متورم شدهاز رگ های شیریِ منتظرزنی در اتاق زایمانمکه دلتنگیها را با جیغ آخربا صدای گریهی کودکیمعاوضه میکندکه تولد هر کودک دلیل نامحکمیبرای نفس کشیدن استزنی در اتاق کوچک آسایشگاهمبا موهای کوتاهِ سفیدکه روی پنجرهی کوچکِ میلهای انتظار را میکِشدزنی روی صندلی چرخ دارمکه دلتنگیها را لای چروکهای گونهاش درست زیرِ آبهای مرواریدی چشمش پنهان میکند تا جلگه های خیسبذرهای کهنه را بارور کنندزنی درون تابوت چوبیامبا دست هایی شبیه پروانهبا چشمانی باز

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:59

اینقدر به کاشی های حموم دقت کردم که چشم هامو که میبندم، پشت پلکم فقط طیف صورتی و بنفش میاد.چند وقته اینجام؟ نمیدونم! فقط خواب دیدم یه روز همینطور که نشسته بودم رو مبل طوسیه، یهو افتادم زمین، نفس نمیتونستم بکشم هی بالا پایین میشدم هی میگفتم: آب آب، داشتم خفه میشدم، اولش یه لیوان آب آوردند لب هامو تا جایی که جا داشت، فرو کردم تو لیوان تا تونستم یه نفس بکشم، بعد کاسه آوردند تا سرمو بزارم توش، ولی بدنم تکون های مدور میخورد. میخواستم حرف بزنم، میخواستم بگم؛ ترسیدم ولی توی آب صدا تبدیل به حباب میشد، بیرون آبم نفس نمیتونستم بکشم. داشتم تغییر شکل میدادم پاهام شکل دم شده بود و چسبیده بود بهم، دست هام باله شده بودند . یادمه کوچیک که بودم دلم میخواست پری بشم ولی الان چیزی که داشتم بهش تبدیل میشدم اصلا شکل آرزوهام نبود. بدنم نارنجی شده بود با دوتا نقطه سفید روی جایی که قبلا گردنم بود، و الان نمیدونم دقیقا اسمش چیه! همیشه بهت میگفتم: گردنمو بوس نکن سیاه میشه، دیدی حالا؟ سیاه نشد ولی جاش موند! ولی کی به فکرش میرسه لکه سفید روی فلس ماهی جای بوسه باشه؟خواب هام ته این علامت سوال تمووم میشد بدون هیچ نقطه ای.من ماهی شده بودم، اولشم میترسیدم ولی بعد یادم نمیاومد میترسم .تو همون کاسه دست و پا میزدم. جام تنگ بود، یاد یه عکس افتادم،همون که یه ماهی تو ظرف استوانه ای بود،کُلِش تو آب بود، زیرش نوشته بود زنده است ولی زندگی میکنه؟!با خودم میگم: چقدر شبیه منه!از یه ماه پیش درپوش حموم خونه را با پلاستیک بستند و حمومُ آب کردند و منو انداختند توش،فکر کنم دلشون سوخته برام، جام بزرگ شده میتونم دور بزنم بچرخم باله هامو گاهی دراز کنم تا قولنجشون بشکنه.راستی من چرا ماهی شدم؟ توی آب که

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:59

صفحه بندی