زنی درون آشپزخانهام با ملاقهای چوبیو انبوه سبزیهای پاک نکردهی روی میزبا دستهایی که زبان دستکشها را نمیفهمدو پوستههای نازک دستش راکنار پیازهای بنفش پوست میکندزنی درون آشپزخانهامکه دلتنگیها را چون معجونی جادوییهر روز توی خورشتها میریزدو زیرش را کم میکند تا آرام آرام جا بیفتدچون انگور له شده در بشکه شرابزنی درون اتاق خوابم با ربدوشامبری قرمزکنار چین های کوچک حریربا میز توالتی مملو از عطرهای رنگی جذابو لبی رنگ شده با ماتیکِ قرمزِ وحشیزنی درون اتاق خوابم که دلتنگیها راوسط بوسههای حال بههم زن فرانسوی غرق میکند و ناشیانه آه های ممتد لذت راباقطرههای کوچکِ اشک تاخت میزندچون معامله گری که تاخت زدکیکهای معصومِ تولد را با سال های اندک عمرزنی پشت میزم درون شرکتی بزرگکه لیست حقوق کارمندها را تایپ میکندو حساب میکند این صفرهای حقیرعلاج کدام درد بی درمان استزنی پشت میزم با دست های مضطربِ لرزانکه دلتنگیها را روی صفحه کیبورد میریزدتا هیچ ردی از کلمات و اعداددگمههای خسته را زخمی نکندکه زخمهای خوبِ شده ماندگاربا یک نگاه ساده شورش میکنندزنی در راهروهای روشنِ زایشگاهمبا نوزادی در بطنو ترسِ وهم آلودِ یک اتفاق عحیببا سینه هایی متورم شدهاز رگ های شیریِ منتظرزنی در اتاق زایمانمکه دلتنگیها را با جیغ آخربا صدای گریهی کودکیمعاوضه میکندکه تولد هر کودک دلیل نامحکمیبرای نفس کشیدن استزنی در اتاق کوچک آسایشگاهمبا موهای کوتاهِ سفیدکه روی پنجرهی کوچکِ میلهای انتظار را میکِشدزنی روی صندلی چرخ دارمکه دلتنگیها را لای چروکهای گونهاش درست زیرِ آبهای مرواریدی چشمش پنهان میکند تا جلگه های خیسبذرهای کهنه را بارور کنندزنی درون تابوت چوبیامبا دست هایی شبیه پروانهبا چشمانی باز
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: شنبه
9 ارديبهشت
1402 ساعت: 13:59